وقتي شكوفه هاي بلورين ياس همراه نسيم سحر به سرزمين يارها كوچ مي كننددستهايمان پل عبور ميشوند
تا قلبمان ايستگاه ابدي هم باشد.ميثاق هميشگي عهدي جاودانه با يكديگر داريم...
تا قلبمان ايستگاه ابدي هم باشد.ميثاق هميشگي عهدي جاودانه با يكديگر داريم...
اول بنام عشق..دوم بنام تو..سوم بياد مرگ..
بر لوح شيشه اي قلبت بنويس يا تو ياعشق يا من ومرگ زمان.به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست...بوسيدن معني قول ماندن نيست..وعشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست.
بر لوح شيشه اي قلبت بنويس يا تو ياعشق يا من ومرگ زمان.به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست...بوسيدن معني قول ماندن نيست..وعشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست.
دلم ميخواست همچون كبوتري بودم و بر قلب كوچكت آشيانه ميكردم.و هميشه مهمان تو بودم. دلم ميخواست تا رگي از بدنت بودم تا اين زمانه نتواند ما را از هم جدا كند.من غم را در سكوت و سكوت را درشب و شب را در بستر و بستر را براي فكر كردن به تو دوست دارم.من تورا بخاطره عشقت و عشق پاكت را به خاطر دلم و دلم را براي عشق به تو دوست دارم.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 توسط ساعد
اگر مدير بودم يكي از شرايط ثبت نام را عشق ميگذاشتم..اگر دبير رياضي بودم عشق را با عشق جمع مي كردم..اگر معمار بودم قصري از عشق مي ساختم..اگر سارق بودم فقط عشق ميدوزديدم..اگر بيمار بودم تنها شربتي كه مينوشيدم فقط شربت عشق بود..اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام ميدادم..اگر پليس بودم هيچ وقت عشق را جريمه نميكردم..اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز ميكردم..اگر خواننده بودم فقط از عشق ميخواندم..اگر ناخدا بودم هميشه در ساحل عشق تو لنگر مي انداختم..اگر نجار بودم عشق را قاب ميگرفتم.
روي تخته سنگي نوشته شده بود اگر جواني عاشق شد چه كند؟من هم زير آن نوشتم :بايد صبر كند.براي بار دوم كه از آنجا عبور ميكردم زيره نوشته من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتر است.براي بار سوم كه كه از آنجا عبور ميكردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زيره تخته سنگ جواني را مرده يافتم
تا كه بوديم نبوديم كسي..گشت مارا غم بي همنفسي.تا كه رفتيم همه يار شدند ..خفته ايم و همه بيدار شدن.قدر آئينه بدام چو هست..نه در آن وقت كه اقبال شكست...
آدمك آخر دنياست بخند.. آدمك مرگ همين جاست بخند.. دست خطي كه تو را عاشق كرد.. شوخيه كاغذي ماست بخند.. آدمك خر نشوي گريه كني.. كل دنيا سراب است بخند.. آن خدايي كه بزرگش خواندي.. بخدا مثل تو تنهست بخند.
برايت آسمان خواهم كشيد پر از ستاره هاي هميشه نوراني.. تو در كنار من روي ابرها.. من غرق آن همه مهرباني..
روي تخته سنگي نوشته شده بود اگر جواني عاشق شد چه كند؟من هم زير آن نوشتم :بايد صبر كند.براي بار دوم كه از آنجا عبور ميكردم زيره نوشته من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتر است.براي بار سوم كه كه از آنجا عبور ميكردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زيره تخته سنگ جواني را مرده يافتم
تا كه بوديم نبوديم كسي..گشت مارا غم بي همنفسي.تا كه رفتيم همه يار شدند ..خفته ايم و همه بيدار شدن.قدر آئينه بدام چو هست..نه در آن وقت كه اقبال شكست...
آدمك آخر دنياست بخند.. آدمك مرگ همين جاست بخند.. دست خطي كه تو را عاشق كرد.. شوخيه كاغذي ماست بخند.. آدمك خر نشوي گريه كني.. كل دنيا سراب است بخند.. آن خدايي كه بزرگش خواندي.. بخدا مثل تو تنهست بخند.
برايت آسمان خواهم كشيد پر از ستاره هاي هميشه نوراني.. تو در كنار من روي ابرها.. من غرق آن همه مهرباني..
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط ساعد
يه دختر كور تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد.اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود.دختره هميشه ميگفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون ميموندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.وقتي دختره بينا شد ديد دوست پسرش كوره.بهش گفت من ديگه تورو نميخوام برو .پسره با ناراحتي رفت و يه لبخنده تلخ بهش زد و گفت:مراقب چشماي من باش...
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم..دشوار بود مردن و روي تو نديدن..بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم..بگذار كه چون ناله مرغان شباهنگ..در وحشت و انوده شب تار بميرم..بگذار كه چون شمع كنم پيكر خود آب..بميرم..در بستر اشك افتم و ناچار بميرم..ميميرم از اين درد كه جان دگرم نيست..تا از غم عشق تو دگر بار بميرم..تا بوده ام دوست وفادار تو هستم..بگذار بدانگونه وفادار بميرم.
مي بخشمت بخاطر تمامه خنده هايي كه ازصورتم گرفتي..بخاطره تمامه خنده هاي كه به صورتم نشوندي.نمي بخشمت به خاطر دلي كه برايم شكستي..بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي..نمي بخشمت بخاطره زخمي كه بر وجودم نشاندي..بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاشتي.. و مي بخشمت بخاطره عشقي كه بر قلبم حك كردي.
دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟ گفت نه. گفت دوستم داري؟ گفت نوچ.گفت اگه بميرم برام گريه ميكني؟گفت اصلا. دختره چشماش پر از اشك شد وهيچي نگفت .پسره بغلش كردو گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورو دوست ندارم چون عاشقتم.اگه تو بميري برات گريه نميكنم چون من هم ميميرم.
وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي كه ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانستم مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها متولد شدن .مثل تنها زندگي كردن مثل تنها مردن.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط ساعد

