من از تبار خستگي.. بي خبر از دابستگي..
عاشقم...
ماه شدم ابر شدي
اشك شدم صبر شدي
شعر شدم قلم شدي
قصه شدم خواب شدي
ليلاي من درياي من آسوده در رويايي من
اين لحظه در هواي تو.
گمشده در صداي تو
من عاشقم...
مجنون تو گمگشته در بارونه تو.
مجنون ليلي بي خبر در كوچه هاي در به در مست پريشونو خراب هر آرزو نقش بر آب.
شايد كه روزي عاقبت آروم بگيرم در دلت
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم بهمن 1387 توسط ساعد

